یکی از دوستان همکلاسیم بهم گفته بود که برم در کلوب عضو بشم اول مخالف بودم اما بالاخره با یه تصمیم درست و حسابی عضو کلوب شدم روزهای اول نمیدونستم باید چی کار کنم و دوستان زیادی توی کلوب درخواست دوستی رو برای کلوبم انتخاب کرده بودن اما بعداز مدتی بالاخره کلوب شهید و کلوب های مذهبی رو پیدا کردم و تصمیم گرفتم که هراطلاعاتی که دارم برای موفقتر شدن این کلوب ها دراختیارشون بزارم برای همین از وبم دور شدم نتونستم بروزش کنم اما بازم برگشتم و باکلی مطالب جدید و اسم وبمم که قبلا سنجاقک بود و به پرواز قاصدک ها تغییر دادم وکلی مطالب جدید وارد وبم کردم بااینکه میدونم بعضی از دوستان از دستم خیلی ناراحتن اما من برگشتم تا محبت های همه دوستان و جبران کنم .«اما درمورد کلوب هم اینم باید بگم که اگرچه اتاق های گفتگو(چت) در هرکلوب وجود داره اما من هیچ وقت تمایل باگفتگو نداشتم .دوست ندارم کسی درمورد من بد فکر کنه ببخشید.»
اتفاقی که سال قبل زندگیم رو از این رو به اون رو کرد برام یه تجربه بود که دوستام رو خوب انتخاب کنم .من تجربه دوست بد رو چشیدم اما نه تا اون حد که فکر کنید که به راه کج کیشده شده باشم اما سختیشو چشیدم خدارو شکر اگه خدانبود نمیدونم واقعا چه دختری میشدم .هر روز و هر لحظه ای تنفس میکنم سپاس گذار خدا هستم.
ازبس که نیومدم و متنام رو ننوشتم کلی حرف تو ذهنم بوجود اومده اما بهتره تحمل کنم برای آپهای بعدیم.
آدرس کلوبم رو براتون مینویسم اگه وقت کردید یه سر بزنید و نظراتتون رو در وبم برام بزارید ممنون از همه دوستان
http://www.cloob.com/name/moo_fokol
اسمم اونجا عاطفه گرافیست هست عکسایی که بادوربینم هم گرفتم و آثار هنریم هم توی کلوبم گذاشتم .یادتون نره یه سربزنید
نمیدونم اگه این وبو نداشتم در تنهایی هام چیکار میکردم دوشنبه شب قرار بود خواهرم «عارفه جونم» بره اصفهان برای امتحان علوم پایه رشته پزشکی براش دعا کنید هفته قبل هم بچه داداشم نسترن 4 سال و زنداداشم رفتن دبی پیش داداشم(علی) و من الان خیلی تو خونه تنهام ...اما تو تنهایی هام میشینم خاطراتم رو مینویسم دیروز رفته بودیم تور عکاسی و گردش در لار باغ نشاط و بازار قیصریه لار جای همتون خالی خیلی خوش گذشت بادوتا دوستام شکوفه کاکایی و مهساپلمی.و شبشم آمنه آریان رو دیدم خیلی وقت بود ندیده بودمش .اما بازم خداروشکر که دوستای خوبی دارم ممنونم خداجون.خیلی دوست دارم خداجون
خدایا ظهوز آقا امام زمان (عج)را زودتر بگردان الهی آمین
تا آپی دیگر فعلا التماس دعا
روزها می گذرد. یاد وخاطره دوستی به خاطرم می آید که حال در این دنیا وجود ندارد بلکه در جهان آخرت است .فکر می کنم که او در بهشت است. من امروز می خواهم روزهای اول تا آخر آشنایمان راتعریف کنم
یکی دو هفته بیشتر به آغاز مدرسه نمانده بود. شور وشوقی از درونم شعله ور می شد. دوست داشتم زود تربه مدرسه بروم زیرا می خواستم به مدرسه هاشمی زاده بروم ودوستان ،معلمان جدید راببینم واز آنها درس بگیرم. بالاخره روزاول وقتی پا به مدرسه گذاشتم احساسی در درونم بوجود آمده بود. نمی دانستم خوشحالم یا ناراحت ولی به هر حال خوشحال بودم . درآن حال باید با کسی دوست می شدم که یکدفعه دختری از من پرسید:کلاس چهارم می خواهی بروی. جواب دادم :بله. او خود را معرفی کرد.اسم وفامیل او زهرا شور بود.بعد با فاطمه بامداد آشنا شدم و خیلی طول نکشید که با تک تک هم کلاسی هایم آشنا شدم. فاطمه با من خیلی خوب بود. خانم پرورشی مان به همه ی بچه ها می گفت:به کلاس دارالقرآن بروید. زیرا در آنجا ما را با قرآن بیشتر آشنا می کنند.من به اتفاق فاطمه به آنجا رفتیم ودر کلاس هایش شرکت کردیم. امتحان نوبت اول ودوم را دادیم وباز هم تابستان شد. قراربود فاطمه با خانواده اش به مشهد و کربلا برود.وقتی می خواست برود ، به او گفتم :که اگر می خواهی سوغاتی بیاوری مهر کربلا بیاور.تابستان تمام شد ومهرآغاز شد.فاطمه با دست پرازمشهد وکربلا بر گشته بود و به قول خود پای بند مانده بود. برایم مهر کربلا آورده بود وهم برای من وهم برای کلاسی هایم.همه ی بچه هاومن از معلم سال پنجم که خانم مقتدایی بود می ترسیدیم ، زیرا او در سال چهارم تا ما شلوغ می کردیم دعوایمان می کرد. بخاطرهمین اوایل از او می ترسیدیم. ولی بعد از خوبی هایش برای بچه های دیگر می گفتیم تا اینکه باز هم تابستان آمد وآن حادثه بد هم برای فاطمه وخانواده اش اتفاق افتاد.گویی فاطمه ،پدرومادرش می دانستند که این حادثه قرار است اتفاق بیفتد.زیرا وقتی فاطمه کلاس سوم بوده معلم از او می پرسد : ازجهان آخرت می ترسی ، او جواب می دهد : بله ولی اگر با پدر ومادرم باشم نه .مادرش هم می دانست زیرا سه کفنی برای خود ، شوهرش و فاطمه خریده بود.خواهرش در آن اتفاق زنده ماند وبا خانواده مادرش زندگی می کند. این بود از خاطره من وفاطمه .
وقتی که دبستان بودم معلممون بهمون گفت که داستانی بنویسید که هم مثل کوردکی خودتون باشه و هم تخیلی .منم اون داستانی که نوشتم رو مینویسم.امیدوارم خوشتون بیاد.
روز روزگاری دربکی از شهرهای کوچک کودکی با نام فاطمه به دنیا آمد.فاطمه با آنکه بدنی بسیار رنجور و ضعیف داشت اما بسیار پرسروصدا یود.اوبا بچه های دیگر بسیار فرق داشت یعنی هوش و ذکاوت او پیشرفته تر بود.
فاطمه خانم قصه ما اداهای کودکی پدرش را در می آورد.هروقت واردخانه مشد.اول به سراغ سطل میرفت تا نکنه کسی چیز خوشمزه ای خورده باشه و به او نداده باشن.اگرچیزی در سطل میدید آنچنان قشقلقی به پا میکرد که این سرش تا اون سرش ناپیدابود.حالا کم کم فاطمه خانم بزرگ میشود و باید به مهدکودک برود.
اولین روز مهد کمی خوب بود.دریکی از همین روزها با حالت گریان به خانه برگشت.ازاوپرسیدم چرا گریه میکنی؟گفت:منم میخوام مثل بقیه بچه های مهد قرآن بخونم .داستان و شعر بلدباشم.من هم با تعجب به او نگاه میکردم.ناگهان او از حالت گریه به خنده آمد و گفت:چی شده مگه من چی گفتم؟که خشکت زده مامانی ها؟!بعد از آن روز شعرهای مختلفی را حفظ میکرد و قرآن یاد میگرفت.6ساله که شد .یکی از روزها پروانه ای را در دست خود قایم کرده بود به خانه آورد.بدون اینکه به ماچیزی بگوید.اما وقتی دیدیم سرو کله اش پیدانیست.رفتیم به اتاقش دیدیم یواشکی برای پروانه قرآن میخونه و دور وبر پروانه هم پرگل های رنگارنگ کرده بود و آن موجود هم خودرا در بین گلها پنهان میکرد.فاطمه هم تر تر می خندیدو گفت:نگاه کنید من از شماها باهوش ترم.بااینکه ذره ای نیستم تونستم یک پروانه رو آروم نگه دارم.
من و پدش داشتیم از این صحنه جدی جدی شاخ در می آوردیم.شب که شد فاطمه به اتاقم آمد وگفت:مامانی بهتر نیست آزادش کنیم.گفتم :چی دخترم؟بهترین حرف رو زدی عزیزدلم .من هم سعی میکردم به تو بگم اما جرأت نکردم.تور ناراحت کنم.اما حالا تو ا این حرفت من رو خیلی خوشحال کردی.من ودخترم وتی پروانه را آزاد میکردیم نور سفیدی را دیدیم که از پروانه ظاهر میشد.من ودخترم از دیدن این صحنه بسیار شوق زده شدیم و این عجیب ترین لحظه زنگیمان بود.
پایان
بالاخره تونستم اینو بنویسم.خوشحال میشم نظراتتون رو درباره این نوشتم بخونم.برای مدتی میرم .ولی برمیگردم.
خدایاظهور امام زمان(عج)را زودتر بگردان الهی آمین
فعلا.............
به نام خدا
سلام.دوستان خوبید؟
دراین وبم میخوام چندتا داستان که خودم نوشتم رو براتون بنویسم. البته شاید از نظر شما داستان نباشه.آخه دوتا از داستان هام فقط دو صحفه هست.اما یه داستان دیگه که آخریش هست سال ١٣٧٨ نوشتم.اون داستانم ١٧ صحفه نوشتم.
ولی تو این قسمت میخوام درباره رشته ای که انتخاب کردم بنویسم.یعنی حرف دلم.
این چندروزه که گذشت و انتخاب رشته کردم.هنوز که هنوزه مامانم قبول نکرده که من در انتخاب رشته هنر رفتم.یعنی میگه.دوست دارم بری تجربی.هر وقت هر فردی رو میبینه که اول مثلا رشته میکانیکی خونده بعد توخونه نقاشی کار میکنه.یا تجربی رفته بعد دوباره درس خونه البته بی حوصله تر رفته هنر. آخه من به مامانم میگم.من که کتاباشو دیدم.کتاباشو ورق زدم.خوندنشو به چشمای خودم دیدم.چه طوریه.یا اصلا راحتتر بگم. مامان جونم خواهرم رفته تجربی .حالا هم دانشگاه رشته پزشکی هست. دیگه توقع نداشته باش که من برم تجربی و بعدش چون شاخه دندون پزشکی خیلی درآمد داره وبیشتر از ۴سال نیست.من تا پام تو هنرستان نرسه مامانم دست بردار نیست.دیگه نمیدونم.چی بگم.آخه. من از ۴سالگی به نقاشی و کارهای هنری علاقه داشتم وخداراشکر هم پیشرفت هایی و استعداد هایی دراین زمینه هم داشتم.حالا رشته هنر رو انتخاب کردم برای انتخاب رشته.دیگه نمیدونم به مامانم چی بگم.از یه طرف دیگه بابام به شوخی میگه از درس شیمی و فیزیک وزیست داره فرار میکنه .ولی منم میگم باباجونم حالا من برم کلاس دوم دبیرستان مبفهمید که هنر شاخه گرافیکشم هم درس خوندن میخواد و خیلی باید زحمت بکشم.میدونم.ولی باید خودم تلاش کنم ودرس بخونم و بعد کمک خدا.اما من درآینده تصمیم ندارم توی شهرخودم کارکنم.آخه توی لار به رشته های هنری خیلی توجه نمیکنن.برای همین تصمیم دارم برای دانشگاه برم شهره دیگه واحتمالا اونجا برای خودم کار کنم.و این هم خدا می دونه.
تو انتخاب رشته خیلی ها کمکم کردن.یکی که دوست وبلاگم هست و حتی غیر وبلاگ هم با حرفاش کمکم کرد ازش خیلی ممنونم.واز شما دوستان خوبم که تو وب سنجاقکم باحرفاتون منو راهنمایی کردید هم ممنونم.وسپاس گذارم.
....خدایا ظهور امام زمان (عج) را هرچه زودتر بگردان الهی آمین.
به امید روزهای و شادابی کشور عزیزمون ایران
فعلا
نوشته ی :عاطفه(ستاره)
